تبليغاتX
خداحافظ - گفـتمان....

دوباره دعوایشان شده بود.مرد اصلا حرف نمیزد.زن میگفت :آخه

نمی گی من چطوری باید خرج خونه رو در بیارم؟ ببین دستام رو.

ببین عروست شده نظافتچی خونه ی همسایه ها.

مرد جواب نداد . زن چادرشو کشید جلوتر . دوباره زیر چشمی به

اطراف نگاه کرد. کسی نبود. جری تر شد. گفت: این هم از شازده

پسرت که میگفتی درسخونه . آقا دو تا تجدید اورده تازه میگه همه

معلم خصوصی دارن منم میخوام .

مرد ساکت بود . زن خندید و گفت : یه خبر خوب هم دارم . برای

نرگس خواستگار پیدا شده . کاش بودی و می دید....

و بعد یک قطره اشک از چشمهاش جدا شد . جوی باریکی روی

صورتش کشید و یواش افتاد روی سنگ قبر....

                                                               کامران نجف زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5  توسط مجید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1389
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
جنون عشق
تا تو
یه ورق کاغذ کاهی و یه خود کار سیاه
وبلاگ عمار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ در موزيک رضا

*
*
*
*